مادر عصر شنبه 20 آبان از کربلا برگشت. البته زوتر اومده بودن ولی تهران بودن
زنگ زد که پاشو بیاااااا دلم ی ذره شده برا وروجکا
من و بابا هم هی انکار که سرما خوردین و صداتون گرفته و .. که گفت نه چیزی م نیس
با کش و قوسهای فراوان، رفتیم بالاخره با ی شاخه گل نقره
سوغاتی یامونم یکی دو دست لباس برا بچه ها، بلوز برا من و لباس زیر برا بابا بود 
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی